شهرزاد شکیبا|همه دخترها در خانه ما زود ازدواج مي‌كنند. اين يك رسم قديمي است همانطور كه مادرها و مادربزرگ‌ها در كودكي به خانه‌بخت رفتند، ما هم در كودكي تور سفيد عروسي را روي صورتمان مي‌كشند، يك حلقه طلايي را توي انگشت دست چپ مي‌كارند و بعد مي‌شويم عروس.»

چهارده سال پيش از اين روزها، همان وقتي كه همكلاسي‌هاي فرزانه كتاب و دفترهاي مدرسه را توي كوله پشتي‌هاي كوچك مي‌گذاشتند تا مهر بيايد و باز به مدرسه بروند به او گفتند كه خبرهايي هست. خبرهايي از دنياي آدم بزرگ‌ها. خبر از عروسي رسيد و گفتند كه دامادي مي‌آيد، دامادي كه آشناست، خودي است و در ميان خودي‌ها چه كسي نزديك‌تر از پسر عمو؟ «ما در كرج زندگي مي‌كرديم، هنوز هم پدر و مادر و خانواده‌ام ساكن همان جا هستند. خودم هم كرج به دنيا آمدم، همانجا مدرسه رفتم و تا ۱۲ سالگي يعني تا سيكل درس خواندم. بعد از آن مدرسه رفتن را خوب نمي‌دانستند.‌ پدر و مادرم مي‌گفتند دختر همينقدر كه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد كافي است، بيشتر از اين به دردش نمي‌خورد.»

آنها هفت بچه‌اند، ۲ بردار و ۵ خواهر. خواهران فرزانه هم بنا به همان رسم و رسوم خانوادگي زود ازدواج كردند اما خودش زودتر از همه آنها:

«خواهر اولم در ۱۵ سالگي ازدواج كرد و من خيلي بچه بودم. آن زمان من مخالفتي نديدم، يعني اينطور نبود كه خواهرم دوست نداشته باشد ازدواج كند. شايد هم اصلا نمي‌فهميدم. چون خانواده ما خيلي بسته بود و اصلاً درباره اين مسايل صحبت نمي‌كردند. در خانواده ما دختري كه سنش از ۱۵ سال بالاتر مي‌رود و ازدواج نكرده ترشيده است، هنوز هم همينطور است و كسي او را نمي‌گيرد و مثلا دختري كه به ۲۰ سال می‌رسد بايد با مردي خيلي بزرگتر از خودش ازدواج كند.»

آن روزي كه گفتند قرار است دامادي بيايد و نوبت رفتن فرزانه است، او ده ساله بود. كلاس اول راهنمايي را تازه تمام كرده بود و كتاب و دفترهاي نو را در كيف مدرسه می‌گذاشت تا كه مهر بيايد: «من هيچ تصوري از ازدواج نداشتم و فكر مي‌كردم ازدواج يعني همين طوري كه خانه خودمان هستم، مي‌روم يك خانه ديگر و اسباب بازي‌ها و عروسك‌هايم را هم مي‌برم.»

همه چيز زود اتفاق افتاد، در همان روزهايي كه همكلاسي‌ها علوم و رياضي و جغرافيا مي‌خواندند و درباره آرزوهايشان انشا مي‌نوشتند، يك نفر در ميان آنها بود كه براي مدرسه رفتن مي‌جنگيد:«در خانواده ما براي ازدواج كردن كسي نظر دختر را نمي‌پرسد همانطور كه براي مدرسه رفتن نمي‌پرسند. ده سال پيش البته شرايط خيلي سخت‌تر بود الان يك مقدار تغييري كرده و بعضي از اعضاي فاميل اجازه می‌دهند دخترانشان تحصيل كنند اما ده سال قبل اين اجازه را نمي‌دادند اصلي‌ترين دليلش اين است كه مي‌گويند دختر از سني به بعد نبايد توي كوچه خيابان برود و بايد آماده ازدواج شود. من از كلاس پنجم به بعد كه می‌خواستم راهنمايي بروم كلي دردسر داشتم، موافق مدرسه رفتن من نبودند اما به هر زحمتي بود تا آخر راهنمايي رفتم.»

مي‌گويد دوست داشته نويسنده شود، ادبيات را خوب می‌خوانده و خوب می‌فهميده و هنوز برايش خاطره مدرسه رفتن زنده است: «هميشه فكر می‌كنم كه چقدر حيف شد. درسم خوب بود، خوب مي‌نوشتم. آن وقت‌ها در مسابقه انشاي كشوري اول شدم، موضوع انشا اين بود كه درباره زمين بنويسيم، دوست داشتم نويسنده شوم اما همه چيز تغيير كرد.»

همه چيز از همان روزي تغيير كرد كه پسرعمويش آمد. اين براي خيلي از دختران فاميل فرصت خوبي بود كه با چنين پسري كه دستش به دهانش مي‌رسيد ازدواج كنند براي فرزانه اما: «۱۵ سال از من بزرگتر بود. يك روز به خواهرم گفت كه می‌خواهد با من ازدواج كند. اول خانواده ام مخالفت كردند چون خواهرم هم با برادر او ازدواج كرده بود و پدر و مادرم با خانواده عمويم مشكل درون خانوادگي داشتند. من اين چيزها را نمي‌فهميدم و تنها چيزي كه می‌دانستم اين بود كه از اين آدم متنفرم. تنفر من از جايي شروع شد كه يك روز ظهر من و خواهر كوچكترم خوابيده بوديم، من بيدار شدم و ديدم دستش روي بدن من است. آن وقت هنوز حرف ازدواج ما نبود. لحظه وحشتناكي بود. ترسيده بودم، خودم را كنار كشيدم. كاري نمي‌توانستم بكنم و مي‌ترسيدم كه اگر بلند شوم دستش به خواهرم كه از من دو سال كوچكتر بود، بخورد. آن شب تا صبح گريه كردم و روز بعد گوشه‌اي از باغ خانه نشستم؛ فقط گريه مي‌كردم. مي‌ترسيدم. مدام فكر می‌كردم كه كه اگر به پدر و مادرم بگوييم چه مي‌شود؟ مي‌دانيد من عمري است كه اين اتفاق را با خودم حمل مي‌كنم، از ده سالگي تا الان. اين تجربه را براي هيچ‌كس بازگو نكردم. خيلي وقت‌ها فكر مي‌كنم شايد اگر در زمان ازدواج نتوانستم با او نزديك بشوم به دليل همين حادثه بوده است.»

ازدواج فرزانه و بهزاد چند ماه بعد از همان ده سالگي قطعي شد، نظر او را نپرسيدند: «من فقط گريه مي‌كردم و مي‌گفتم از او بدم مي‌آيد اما نمي‌توانستم دليلش را بگويم. بعد ازخواستگاري از من سوالي نپرسيدند فقط روز عقد مادرم پرسيد اگر مي‌خواهي بيا. گفتم: نمي‌خوام. گفت: غلط كردي لباست را بپوش و بيا.»

«مقاومت كردم، با گريه با بي قراري…» همين مقاومت‌ها بود كه باعث شد او دو سال خانه پدر و مادرش بماند و باز به او اجازه بدهند كه به مدرسه برود تا كلاس سوم راهنمايي. در همه اين ماه‌ها: «هر وقت براي ديدن من می‌آمد از ترس تبخال می‌زدم. كار به جايي رسيد كه برادرانم مي‌گفتند حتما در فكر كس ديگري هستي! مي‌گفتم من دوستش ندارم و آنها مي‌گفتند مي‌روي عاشقش مي‌شوي.»

سال ۸۵، سال حلقه و تور عروسي و لباس سفيد بود. گفتند وقت رفتن است و گريه و بي قراري هم فايده اي ندارد. براي او يك اتاق ۱۲ متري در نظر گرفتند در خانه مادر شوهر. به اينجا كه رسيد گفتند هنوز بچه است و اينجا بماند بهتر است. اينكه دختربچه‌اي ده ساله چطور بايد زندگي زناشويي را شروع كند، خودش مساله‌اي است اما اينطور وقت‌ها و در خانواده‌هايي مثل خانواده مهشيد، بزرگترها چند روز از قبل از عروسي دست به كار می‌شوند آن هم نه مادرها و پدرها كه آنها حرف زدن در اين موضوعات را بد می‌دانند.

«اولين بار زن دايي‌ام سعي كرد درباره زندگي زناشويي با من حرف بزند. چيزهايي مي‌گفت كه من خوب نمي‌فهميدم و خجالت می‌كشيدم.در خريد عروسي من هيچ چيز را انتخاب نكردم حتي حلقه ام را برايم انتخاب كردند. به دستم بزرگ بود. زيرش را چسب زده بودند كه اندازه شود.شب خواهرم برايم حرف‌هايي زد. الان عكس‌ها را ببينيد درهيچ كدام لبخندي نداشتم. تمام روز عروسي در اين فكر بودم كه شب چه اتفاقي مي‌افتد.آن شب آنقدر گريه كردم تمام صورتم سياه شده بود. در فاميل ما هنوز رسم است كه شب عروسي پشت در اتاق مي‌ايستند و از داماد پارچه خوني را مي‌خواستند. الان چند سالي است كه پارچه را می‌خواهند اما پشت در نمي‌ايستند. من ترسيده بودم. پشت در ايستاده بودند و در می‌زدند. صداي موسيقي بلند بود. من جزو دختراني بودم كه شب زفاف خونريزي نداشتم. ۱۲ سالم بيشتر نبود و شوهرم می‌دانست من در چه شرايطي بزرگ شدم. حداقل از اين بابت نگراني نداشت. آنها همينطور در می‌زدند و آخر شوهرم پايش را بريد و دستمال را داد به آنها.

در خانواده فرزانه رسمي هست كه در عروسي دختر مادر نمي‌رود. اينطور است كه يك عروسي خانه دختر مي‌گيرند و يك عروسي خانه پسر. اولين شب و روز عروسي براي يك دختر ۱۲ ساله كه هنوز در فكر روزهاي مدرسه و عروسك‌ها جا مانده در خانه پدري است، سخت است و سخت‌تر می‌شود وقتي كه مادر هم نباشد:« آن شب پدرم بود. وقتي همه رفتند گفتند او می‌ماند، من فكر مي‌كردم پدرم هميشه اينجا مي‌ماند اما بعد از ظهر روز بعد رفت. وقتي می‌رفت، گفتم كجا می‌روي؟ به من گفته بودند بابا پيشت مي‌ماند! گفت نه من كه نمي‌توانم بماند باز به گريه افتادم، نمي‌دانستم تنهايي بايد چه كار كنم.»

بعد از آن روزها در زندگي فرزانه اتفاق‌های زيادي افتاد، افسردگي گريبانش را گرفت. تمام روز در تخت خواب می‌خوابيد و با كسي حرف نمي‌زد تا شش ماه بعد كه:« خودكشي كردم. نزديك ۲۰۰ قرص خوردم. قرص خواب بود با قرص‌هايي كه در خانه داشتيم. قبل از اينكه قرص‌ها را بخورم نشستم و آلبوم عكس‌هاي خانوادگي را نگاه كردم. با تك تك اعضاي خانواده‌ام حرف زدم و به آنها گفتم چرا با من اين كار را كرديد و بعد خوابيدم.»

صبح روز بعد يك نفر كه آماده مي‌شد تا مثل هر روز سر كار برود با صحنه عجيبي مواجه شد. دختر بچه‌اي روي تخت افتاده و تلاش مي‌كند كه بيدار شود اما نمي‌تواند:«من كلا عادت داشتم هر صبح سر يك ساعتي بيدار می‌شدم و نگاه می‌كردم كه ساعت چند است و بعد ميخوابيدم. همان روز شوهرم كه مي‌خواست برود سركار ديده بود كه من مي‌خواهم بلند شوم اما نمي‌توانم. شايد اگر اين عادت نبود همان وقت من مرده بودم. بعد از آن چند روز در بيمارستان بستري بودم. قبل از اينكه اين تصميم را بگيرم هر وقت عصباني مي‌شدم و بهم فشار عصبي می‌آمد دستانم را با تيغ می‌برديم. الان مي‌دانم كار احمقانه‌اي مي‌كردم اما مي‌خواستم رگم را بزنم اما جرات نمي‌كردم.»

 بعد از آن خودكشي ناموفق و تحت تاثيري فشارها و تاثير قرص‌ها اتفاقات ديگري افتاد. همسايه‌های آن خانه‌اي كه در يك اتاق ۱۲ متري‌اش است، يك دختربچه تازه عروس زندگي مي‌كرد، شب‌ها دختري را می‌ديدند كه در نيمه‌های شب در خواب راه می‌رود، به خيابان می‌آيد و همان جا مي‌ايستد. وقتي بحران روحي بالا گرفت، روانپزشكان گفتند بايد در بيمارستان رواني بستري شود: «مي‌خواستند من را در بيمارستان رواني بستري كنند اما خانواده‌ام اجازه ندادند گفتند آنجا معلوم نيست براي يك دختر چه اتفاقي مي‌افتد. من را برگرداند خانه پدرم. اين بهترين اتفاق ممكن بود. به من گفتند كه تمام شده و ديگر پيش ما هستي. سه ماه طول كشيد تا حالم خوب شد و باز مرا برگرداندند به خانه مادر شوهرم.»

فرازنه مي‌گويد وقتي بعد از سه ماه برگشت، قوي‌تر شده بود، ديگر آنقدرها به خودش فشار نمي‌آورد و وقتي خشم درونش بالا مي‌گرفت، ظرف‌ها را مي‌شكاند اما خودش را نه. شايد همين قوي‌تر شدن بود كه به تدريج اين امكان را برايش فراهم كرد كه از ۱۶ سالگي به بعد عصرها برود در يك كلاس عمومي در پارك نزديك خانه نقاشي ياد بگيرد:«سرم گرم شده بود و روحيه‌ام داشت، بهتر مي‌شد. كلاس نقاشي را بعد رها كردم و همراه دختر عمويم رفتم دنبال يادگرفتن آرايشگري. البته با شرط اينكه نبايد كار كنم اما الان در فاميل من تنها زني هستم كه كار مي‌كنم. شوهرم بعد از اينكه آرايشگري ياد گرفتم آمد يك آرايشگاه نزديك را ديد و چون محيطش زنانه و خانوادگي بود،اجازه داد كه پاره وقت كار كنم البته بماند كه هر روز صبح كه بيدار مي‌شد، نظرش تغيير مي‌كرد و مي‌گفت نمي‌خواهد بروي.»

از چهارده سال پيش تا همين امروز روزهاي زيادي گذشته، فرزانه و شوهرش سه سالي هست كه از هم طلاق گرفته‌اند نه از نوع محضري و دفترخانه‌اي از نوع طلاق عاطفي. از زندگي در اين سال‌ها براي فرزانه خاطره‌های سخت، خاطره يك دماغ شكسته در اثر كتك خوردن از عمويش مانده و بيشتر از آن زني در خود شكسته:«روزي كه از عمويم كتك خوردم، تمام استخوان‌هاي بيني‌ام خرد شد طوري كه پوستم را سوراخ كرد و بيرون زد، صورتم بعد از آن شرايط آنقدر هولناك شده بود كه وقتي خودم را در آينه ديدم، غش كردم. بعد از اين حادثه با فشار پدرم خانه ما جدا از مادرشوهرم جدا شد و تقريبا بعد از آن جدايي، ما كاملا از هم جدا شديم. در واقع اين من بودم كه فاصله گرفتم و هر سالي كه گذشت اين فاصله عميق تر شد و شروع كردم به زندگي كردن براي خودم.» از اين فاصله، از اين طلاق عاطفي هيچ كس خبر ندارد جز دفترچه‌اي كه حرف‌ها و نوشته‌های يك دختر بيست و چهار ساله را سال‌هاست كه روي اوراقش ثبت می‌كند براي روزهايي دور: «خانواده‌ام نمي‌دانند چه مشكلاتي بين ما هست. مادرم ناراحت مي‌شود با وجود همه رنجي كه كشيدم، وقتي می‌بينم مادرم می‌نشيند و گريه مي‌كند منصرف می‌شدم كه به آنها چيزي بگويم. وقتي حالم خوب نبود يك دفتر داشتم با خدا حرف مي‌زدم. آن دفترم پر شده و الان چند وقتي است كه در يادداشت‌هاي موبايلم حرف‌هايم را با خدا می‌نويسم.»

كسي نمي‌داند كه از امروز تا چند سال ديگر، فرزانه با آن چشم‌هاي روشن چند رنگ بايد منتظر بماند: «مي‌گويد من طلاقت نمي‌دهم. ديگي كه براي من نجوشه سر سگ توش بجوشه. ما دقيقا مثل دو غريبه هستيم اما نمي‌دانم چرا اين زندگي را دارد ادامه می‌دهد. از آن طرف خانواده‌ام هم مي‌گويند اگر بگيري بايد با يك پيرمرد ازدواج كني و تقريبا می‌توانم بگويم كه اين كار را هم عملي می‌كنند يعني با وجود اينكه سال‌ها گذشته و همه اين دوراني كه ما از سر گذرانديم اگر قرار باشد كه من طلاق بگيرم دست كم با وضعيتي كه اين روزها دارم يعني استقلال مالي زيادي ندارم، باز هم آنها هستند كه مرد ديگري را براي زندگي من انتخاب می‌كنند. براي مني كه تنها ۲۴ سال دارم و كسي باور نمي‌كند كه ۱۴ سال است ازدواج كرده‌ام.»