بابایی های من و ستاره

0
274

فکر مي‌کردم پسر باشد. اين حس هيچ ربطي به تمايلات قلبي و غالب مردانه نداشت که جنسيتش فرقي نمي‎امیر اسماعیلی | کند و مهم اين است که سالم باشد و پسر! چند مقاله خوانده و تا حدودي به پيش‌بيني رسيده بودم. اما هميشه، حتي از دوره نوجواني هم دلم مي‎خواست فرزندم دختر باشد. از آن‌هايي که پر از شور و زندگي هستند. از آن‌هايي که با کرشمه‎اي دخترانه تکاني سريع به لحظه‎ات مي‌دهند.

تقريباً همه همين حس را داشتند که پسر است. حتي سونوگرافي‌هاي خاله باجي‌هاي فاميل هم که بعضي‌ها با نگاهي و بعضي‌ها با نگاه عميق‌تر به نحوه حرکت کردن و فرز بودن مادر در دوران حاملگي و بعضي‌ها هم با روش‌هايي مثل نمک ريختن يواشکي روي سر و بعد نگاه به اين‌که مادر باردار دست به موهايش مي‎برد يا صورتش تشخيص به پسر بودن مي‌دادند. (مي‌گفتند اگر يواشکي و بدون اين‌که زن باردار متوجه شود کمي نمک روي سرش بريزيد اولين حرکت دستش مؤيد جنس بچه است، اگر دست به موهايش برد دختر است و اگر دست به صورتش كشيد، پسر!)

اولين بار دکتر از روي ضربان قلب جنين و تجربه‎اش تشخيص داد که دختر است. همين تشخيص هم در مراحل بعدي و تولد ثابت ماند… خودم را آماده مي‎کردم براي ورود به دنيايي که بايد باباي يک دختر باشم. به نظرم باباي دختر بودن سخت‌تر از باباي پسر بودن بود. يا لااقل اين‌طور خودش را نشان مي‌داد. شايد زمختي و فضاي مردانه هميشه حرف‌هاي ناگفته‎اي بين پدرها و پسرها باقي بگذارد که هيچ‌وقت بيان نشود. اما بين پدرها و دخترها اين فضا نيست. همه‌ حرف‌ها و حس‌ها گفته مي‌شود دير يا زود. مردها هرچقدر هم خوددار و سخت باشند در برابر دخترهايشان پرچم سفيد تسليم بالا مي‌برند و بي‎نقاب مي‌شوند، دير يا زود. بارها در پياده‌روي‌هاي شبانه به پدرانگي فکر مي‌کردم. به اين‌که بي‌مهابا بزرگ مي‎شود و بايد در کنار رشدش براي خودم سهمي بزرگ قائل مي‌شدم که حظ کنم از پدر بودنم و از دخترم. دختري که در ابتدا بايد خلاصه‌اي از بودن من و مادرش بشود و بعد خودش به تماميت برسد و والا شود. در اين والايي بايد تمام‌قد به حمايتش بايستم و قد کشيدنش را ببينم. ترس به جانم مي‌ريخت. اما بايد ترس را دور مي‌زدم. من ديگر باباي يک دختر بودم.

وقتي صدايم کردند که براي اولين بار ببينمش انگاري چندين سال بود که همديگر را مي‌شناختيم. از بس که در خيالم با او حرف زده و برايش شعر و ترانه خوانده بودم. پرستار پرسيد: «بچه‌ي اولتان است؟» گفتم: «بله.» گفت: «مبارکه. اين هم خانم خانوماي شما.» اول يک جفت چشم ديدم که به طرفم زل زده بود و انگاري مي‌خواست ببيند آيا چهره‎ام تناسبي با صدايم دارد يا نه؟ آرام بغلش کردم و در گوشش گفتم:«خوش اومدي بابا! دنيا جاي خوبيه براي زندگي. هواتو دارم. خيالت جمع.» خيلي قشنگ گوش کرد و باز همديگر را نگاه کرديم. ترکيب و لحظه تبديل پدر در فکر و خيال به پدر واقعي! لحظه‌اي خاص و تکرار نشدني است که تنها يک‌بار پيش مي‌آيد و ديگر مانند بار اول تکرار نمي‌شود. آن لحظه که پدري براي اولين بار قسمتي از وجودش را به آغوش مي‌گيرد. تکرار در قالب مولودي پاک و معصوم که امتدادي است از مسير طولاني آفرينش. حالا من اينجا احتياج به راه رفتن داشتم. براي حساب‌وکتاب و رها شدن از حساب‌وکتاب.

حالا ديگر بابا بودم. باباي دختري که بوي بهارنارنج مي‌داد و لطيف بود. حس آن حال را بايد مي‌نوشتم همان روز. همان لحظه. سفارش دخترم و مادرش را به پرستار بخش نوزادان کردم و آمدم در حياط بيمارستان روي صندلي نشستم و نوشتم:

« وقتي در آغوشت مي‌گيرم و سر کوچولويت را روي شانه‌هايم مي‌گذاري، سبک مي‌شوم. انگاري اصلاً در قيدوبند اين دنيا نيستم. بابايي در آغوشت که مي‌گيرم همه غصه‌ها و نگراني‌هايم مي‌رود جايي دور. باهم يکي مي‌شويم و حظ مي‌کنم. دلم مي‌شود اندازه دل کوچکت. چقدر باهم حرف داريم. دخترم! خوش‌آمدي به اين دنيا. دنيايي که ما ساخته‌ايم. ببخش بابا که بعضي چيزها سر جاي خودش نيست. از حالا به بعد که دوستي‌مان شروع‌شده تا هرکجا، حتي آن دور دورها، تمام‌قد، همراه و پشتت ايستاده‌ام که مبادا دلت بلرزد يا بگيرد. بابايي، آغوشم هميشه برايت گشوده است. زير لب برايت -الله حافظ والکافي الوحده- مي‌خوانم. خدايا شکرت که لايقم دانستي…»

بعد از نوشتن تازه ديدم که چه ذوق‌زده‌ام، تنها چند ثانيه در آغوشش گرفته بودم و هنوز سرش را به شانه‎هايم نگذاشته بودم. اما انگاري سال‌ها بود که مي‌شناختمش. سال‌ها بود که مرهم و محرم هم بوديم.

اولين تجربه سخت بيماري دخترم در دوماهگي‌اش بود. روزهاي نزديک به عيد. سخت نفس مي‌کشيد. دکتر ابتدا تشخيص آلرژي داد و تجويز دارو کرد اما مؤثر نبود. در بيمارستان بلافاصله گفتند بايد بستري شود. تشخيص‌شان پنوموني(التهاب ريوي) بود. بايد دکتر متخصص نوزادان پيدا مي‌کردم. شب عيد بود و همه دکترها تعطيل کرده بودند. با زحمت دريکي از بيمارستان‌ها دکتر متخصص پيدا کردم و بستري شد. دخترم روي تخت بيمارستان، مريض و بي‌حال. تا مجالي پيدا مي‌کردم دور از چشم همسر در پيچ بين طبقه راه‌پله‌ اضطراري بيمارستان چشمي تر مي‌کردم. نمي‌شد کنترلش کرد. خودم را جمع و جور مي‌کردم اما کافي بود برگردم در اتاق و ببينم به دست‌هاي کوچک دختر دوماهه‌ام سرم وصل است و آن‌قدر موقع خون‌گيري گريه کرده است که بي‌حال شده است، دوباره همان بغض و دست‎هايي که انگار دور گلويم مي‌پيچيد. از صبح تا شب در صندلي راهرو بيمارستان مي‎نشستم و تا پرستار حواسش پرت مي‌شد مي‌پريدم داخل اتاق. تا خانواده سه‌نفري دورهم باشد. تا به دخترم نگاه کنم و دائم بگويم زود خوب شو بابايي! عيد آمده است! آخر شب بيرون بيمارستان، دست‌فروش‌ها بساط عيد کرده بودند. اما انگار نه صداي داد زدن‌هايشان را مي‌شنيدم و نه اصلاً مي‌ديدمشان. خانه که مي‌رفتم و نگاهم به جاي خالي تختش مي‎افتاد دوباره دست‎هايي گلويم را فشار مي‎داد. خدا کند هيچ پدري شاهد ديدن بچه‌اش روي تخت بيمارستان نباشد! صبح روز عيد سفره هفت‌سين صورتي دخترانه‌اي گرفتم و رفتم بيمارستان. در خلوت‌ترين روز شهر که مي‌شد بي‌واهمه وسط خيابان راه رفت. در اتاق شماره ۲۰۱ بخش نوزادان بيمارستان، سال که تحويل شد بغض همسرم و نگاه خيس من به هم مجال ندادند. امتداد نگاهمان روي تخت خوابيده بود. دکتر همان روز دستور ترخيص و مراقبت‎هاي پزشکي در منزل را داد. انگاري تازه عيد شده بود. آفتاب روز اول سال گرمم کرد، اما گرم‎تر آغوشي بود که دختري در آن آرام‌گرفته بود…

بايد برايش کتابخانه درست مي‌کردم. لااقل کتاب‎هاي تا قبل از مدرسه‎اش. اول رفتم سراغ مجموعه‌ ارزشمند کتاب‌هاي شعر کودکانه استاد منوچهر احترامي. «حسني نگو يه دسته گل» و بقيه‌اش. که لازم است خواندن آن‌ها براي هر کودکي و بعد هم مجموعه کامل «قصه‎هاي خوب براي بچه‏هاي خوب» استاد مهدي آذريزدي که کودکي‌هاي خودم با آن‌ها شکل گرفته بود و حالا من هم وظيفه داشتم آن‌ها را به کودکم منتقل کنم و کودکي‎اش را شکل بدهم. حالا کتابخانه کاملي دارد و بعيد است شب‌ها بي آنکه برايش کتاب بخوانيم بخوابد و من چقدر کيف مي‌کنم از اين علاقه‎اش به کتاب. از علاقه به بزرگ شدن و اداي آدم بزرگ‎ها را درآوردن. از حرف‎هاي قلمبه سلمبه زدنش که منبع يادگيري‌اش خيلي وقت‎ها دقيق مشخص نمي‌شود. از اين‌که روي اسمش حساس است و هيچ پسوند و پيشوندي غير از خانوم را قبول نمي‌کند. وقتي هم کسي اسمش را مي‌پرسد، دستش را به کمرش مي‎زند و با قاطعيت مي‌گويد: ستاره خانوم!

***

بچه‌ها بي‌مهابا بزرگ مي‌شوند. دخترها زودتر. دخترها زودتر مي‌فهمند و خود را در قالب خانه شکل مي‌دهند. البته که گاهي لجبازي‌هايي هم دارند. اما دخترها روابط را، سختي‌ها را وزندگي را زودتر مي‌فهمند. پسرها خيلي وقت‌ها زمان فهميدن را مي‌گذارند براي بعد از ريش و سيبيل درآوردن. حالا ديگر تجربه زيستي‌ام نشان مي‌دهد نمي‌شود چيزي را به بچه‎ها تحميل کرد. مي‌شود خط داد و شکل داد اما نمي‌شود به زور تحميل‌شان کرد که تمام‌کننده آرزوهاي دور و دراز کودکي ما باشند. ساده‌تر بگويم که حتي براي سوراخ کردن لاله گوشش جهت آويختن گوشواره‌، دلم مي‌خواست عامل نباشيم. تا وقتي خودش بزرگ شود و تصميم بگيرد که مي‌خواهد اين کار را بکند يا نه. پدرانگي آن هم پدر يک دختر بودن تنها به نان آوردن به خانه نيست که دختر تمام توجهت را مي‌خواهد، آن‌قدر که بايد اوليني باشي که کوچک‌ترين تغير را مي‌‌فهمي. نمي‌فهمم آن‌هايي که مي‌گويند: «ما که پدر و فرزند نيستيم. ما رفيقيم.» پدرانگي آن‌قدر والاست که رفاقت مي‌تواند تنها قسمتي از آن باشد. نه فرايندي جدا و متمايز. بارها در ذهنم با خودم کلنجار رفتم براي جواب دادن به سؤال‌هاي هنوز نپرسيده‎اش. اگر بخواهم مصلحت سنجي کنم و جواب بدهم مجبور به وارونه نشان دادن بعضي حقيقت‌ها مي‌شوم و اگر بخواهم واقعيت را محض و عريان برايش بگويم باري روي دوشش مي‌گذارم که زود پيرش مي‌کند. صدها جواب را با خودم دوره کرده‎ام. جواب‌هايي که شايد خيلي زودتر از آنچه فکرش را مي‌کردم موعد سؤال پرسيدنشان مي‌رسد.‌ دائم به خودم انذار مي‌دهم که حق ندارم دنيا را زشت برايش تصوير کنم. که حق زندگي دارد و زيبايي سهم مناسبي از دنيا برايش است.

به مادرش سفارش کرده‌ام موهايش را کوتاه نکند و خدا را شکر سليقه خودش هم موي بلند را مي‌پسندد. وقتي موهايش را شانه مي‌کند انگاري قلبم از جا مي‌خواهد دربيايد. مخصوصاً وقتي خوش‌رنگي موهايش در تلالو آفتاب برق بزند و هوش از سرم ببرد و خودش به زبان بيايد که بابايي چرا اين طوري نگاه مي‌کني؟ تازه بفهمم که کجايم… زير لب لاحول و والله قوه الا بالله مي‌خوانم و فوت مي‌کنم سمتش. چشم بد دور. بلا دور. مريضي و جفا دور.

دنياي نقاشي را خوب مي‌فهمد. خوب هم نقاشي مي‌کشد. آن‌قدر که صفحه‌اي در اينستاگرام براي نقاشي‌هايش باز کردم و مديريتش بر عهده خودش است. نقاشي را مي‌کشد اسم مي‌گذارد و مانند سردبيري خبره امر مي‌کند:«بابايي اين رو چاپش {منتشرش} کن!»

چند روز پيش که به خانه برگشتم ديدم در اتاقش را بسته و بيرون در ايستاده است.

گفت: «بابايي اگه دلت مي‌خواد مي‌توني نمايشگاه نقاشي‌هاي منو ببيني.»

گفتم: «به‌به. خيلي دلم ‌مي‌خواد ببينم. »

گفت: «پس لطفاً بليت بخريد. » پولي خيالي دادم.

گفت: «بابايي واقعي باشه بهتر نيست؟ نقاشيام واقعي‌ان.- دليلش منطقي و محکم بود. پول واقعي دادم و بليت گرفتم. دور اتاق و روي ديوار و درهاي کمد نقاشي چسبانده بود. بعد از بازديد تشکر و آرزوي موفقيت براي نقاش و خالق آثار کردم. »

گفت: « اگه دوست داشته باشيد به دوستاتون هم بگيد بيان ببينن.»

گفتم: «حتما. نمايشگاه تا کي برقراره؟»

گفت: « فکر کنم تا شب. چون شايد مامان بگه اينجا رو بهم ريختي. بعد بياد تميز کنه و بکندشون.»

دوستي خيالي دارد به اسم مربا خانم! ما با اين مرباخانم حکايت‌ها داريم، از تماس‌هاي تلفني فراواني که مي‌گيرد و مثلا تمام جريان زندگي‌اش را براي دخترم تعريف مي‌کند و… اما اين مربا خانم بيشتر داراي اين ماهيت است که دخترم بسياري از پيام‌ها و خواسته‌هايش را از طريق روايت‌ها و داستان‌هايي که از زندگي مربا خانم نقل مي‌کند، از ما تقاضا مي‌کند. مثلاً اين‌که، هفته ديگر عروسي مرباخانم است و زشت است که با کفش سفيد به عروسي نرود. يعني اين‌که بايد برويم و يک جفت کفش سفيد بخريم. يا اين‌که مربا خانم ديشب رفته بوده رستوران. يعني اين‌که در اولين فرصت بايد برويم رستوران و جوجه‌کباب که غذاي مخصوص ايشان است را سفارش دهيم. تازگي‌ها مربا خانم لباس صورتي خيلي قشنگي خريده است…

روزي در مهماني يکي از آشنايان به دليل کاري که انجام داده بود صدايش کردم و خيلي آرام و درگوشي تذکر دادم که رفتارش صحيح نبوده و… مسئله‌ ساده‌اي هم بود. نمي‌دانم چرا يک‌دفعه بغضش گرفت و گفت: «بابايي خسته‌ام. خيلي خسته‌ام» يخ کردم. انگاري دنيا خراب شد روي سرم. اين جمله از دختر چهارساله‌ام، پرتم کرد به بيست سال بعد. تصورم رفت آنجايي که به آغوشش کشيدم و مي‌گويد: بابايي خسته‌ام. خيلي خسته‌ام. . . و بگويم خستگي‌هات به جانم بابايي! و بميرم برايش.

بي‌واهمه بگويم دغدغه‎ام را. دغدغه‎ام عاشقي‎اش است. آن روز که از پي نگاهي دلش تکان بخورد و نور در نگاهش بيايد و عاشقي، لايقش کند که طبيعت روزگار است. دغدغه‎ام آن است که خداکند بعد از صحن و سراي امام‌زاده،‌گوش و آغوش من مأوا و محرمش باشد که دل بدهم به دلش و راه به راهش. تا باهم گريه کنيم. سبک شويم، او عاشقي کند و من از عاشقي او صفا! عاشقي که بزرگش کند. کاملش کند و خيالم را که جمع است را جمع‌تر کند