زندگی از نگاه تپل ها و لاغر ها

0
552

زهرا جعفرزاده | دعوا بر سر انتخاب يک عصرانه است، در يکي از کافه‌هاي دنج يوسف آباد. اصرارهاي «صدف» براي قانع‌کردن «نگين» تمامي ندارد: «تو رو خدا، يه امروز، از ظهر چيزي نخوردم.» سرش را کج مي‌کند و چشم‌هايش را تنگ. نگاهش ملتمسانه است. شِيک نُوتِلا مي‌خواهد در ليواني بزرگ. نگين اما چشم غره مي‌رود: «نه! کالريش زياده‌ها؛ البته من نمي‌‎دونم، دوست داري سفارش بده.» اين جمله را با نگاهي حق به جانب مي‌گويد و مِنو را بالا و پايين مي‌کند. يک بار از اول تا آخر ورق مي‌زند و دوباره بر مي‌گردد. در ‌‌نهايت از ميان نوشيدني‌هاي طبيعي، يکي را انتخاب مي‌کند و سفارش ميز نهايي مي‌شود: يک شيک نوتلا براي صدف و يک آبميوه صد درصد طبيعي براي نگين: «ببخشيد آقا اين شيرينيش طبيعي است يا شکر اضافه کردين؟» اين صداي صدف است و بعد از اينکه مطمئن مي‌شود نوشيدني قند اضافه ندارد، آبميوه را با خيالي آسوده مي‌نوشد. نگين اما نشسته و نوشيدني غليظش را با قاشق دسته بلند، بالا و پايين مي‌کند.

آن‌ها، صدف و نگين، نقطه مقابل يکديگرند. يکي لاغر و ديگري چاق. شايد بهتر است بگوييم تپل: «اصلا خوشم نمي‌اد وقتي به من مي‌گن چاقي، واقعا موضوع مهم‌ترين براي حرف زدن نيست؟» اين را صدف مي‌‎گويد. او که در سه سال گذشته، بيش از ۲۰ کيلو وزن کم کرده و البته هنوز هم همچنان درگير کاهش وزن است: «من ۹۶ کيلو بودم و حالا ۷۸ کيلو شدم. خوب معلوم است که خيلي وزن کم کردم، اما نمي‌دانم چرا مردم اين را متوجه نمي‌شوند و هنوز مي‌گويند چاقي! انتظار دارند همه لاغر باشند. نمي‌دانم، الان همه از زنان خوش‌هيکل و لاغر خوششان مي‌آيد اما همه که کمر باريک و شکمِ صاف ندارند.»

صدف اين‌ها را با دلخوري مي‌گويد. بيست و شش ساله است، يک متر و ۷۰ سانتي متر قد و ۷۸ کيلوگرم وزنش است. از خودش، از هيکلش و از آنچه هست راضي نيست. نه حالا؛ هيچ وقت راضي نبوده است.

سه سال است سخت ورزش مي‌کند و رژيم‌هاي سختي گرفته، اما هنوز اعتماد به نفس ندارد. وقتي مي‌خواهد مهماني برود، براي انتخاب لباس يک دل سير گريه مي‌کند: «انتخاب لباس برايم خيلي سخت است. هميشه دنبال لباسي مي‌گردم که من را لاغر‌تر نشان بده. اين مساله هميشگي من است. کمدم پر است از لباس‌هاي تيره و سياه، همه با آستين‌هاي بلند، با دامن‌هاي بلند.»

چهار سال پيش، وقتي ۹۶ کيلو بود، زندگي شکل و شمايل ديگري داشت. مي‌گويي آن روز‌ها خوشحال‌تر بودي، چرا؟

باور مي‌کنيد که وقتي چاق‎‌تر بودم، شاد‌تر از حالا زندگي مي‌کردم؟ واقعا زندگي خيلي برايم راحت‌تر بود. مهماني رفتن را دوست داشتم، لباس خریدن برایم جذابیت داشت اما الان با وجود اینکه ۳۰ کیلو لاغر شدم، به نظر خودم بدهیکل‌ترین آدم دنیا هستم و مرتب هم در معرض قضاوت دیگران! درست است که آن روز‌ها، خیلی وقت‌ها لباسی را که می‌خواستم پیدا نمی‌کردم؛ از دم در مغازه فروشندگان به من می‌گفتند سایز بالا نداریم! یعنی اصلا تو نیا! راستش راستش شنیدن این حرف‌ها خیلی ناراحت نمی‌شدم، در ‌‌نهایت مجبور می‌شدم لباس بدوزم. اتفاقا لباس‌های رنگی می‌پوشیدم، من خودم را در آن شرایط پذیرفته بودم.

در حالی که به قول خودت ۲۰ کیلو هم کم کردی.

بله، اما باز هم فکر می‌کنم، خوب نیست. اصلا به گذشته نگاه نمی‌کنم، الان را می‌بینم و توقعی که مردم و اطرافیانم از یک به عنوان یک دختر دارند که حتما لاغر و بدون اضافه وزن باشم. چنین توقعی درباره پسران وجود ندارد، آن‌ها خیلی راحت‌تر همانطور که هستند پذیرفته می‌شوند. من قبلا خودم را در گروه افراد چاق قبول کرده بودم اما الان هر کاری کنم مثل نگین نمی‌شوم، او لاغر است با شکم و پهلویی صاف و این دقیقا‌‌ همان چیزی است که مورد نظر سلیقه آدم‌های امروزی است.

سلیقهها عوض شده یا توقع مردم بالا رفته؟

نگاه جامعه تغییر کرده. الان با حتی چهار سال پیش هم وضعیت متفاوت است. مردم نگاه خوبی به دختران و زنان چاق ندارند. باید یک دوره چاقی را تجربه کرده باشید تا متوجه شوید که چه می‌گویم. انگار چاق‌ها، انسان‌های نفرت انگیزی هستند. هیچ زنی دوست ندارد، عروسش چاق باشد و هیچ مردی نمی‌خواهد همسر یا نامزد چاق داشته باشد! قبلا این طور نبود. مردم راحت‌تر با این موضوع کنار می‌آمدند. سوال من این است که مگر چاق‌ها آدم نیستند؟ یعنی چون اضافه وزن دارند، حق زندگی و انتخاب شدن ندارند؟ آدم‌ها با هم متفاوتند، بعضی بلند قد هستند بعضی کوتاه قد، گروهی هم چاقند و گروهی هم لاغر. چرا باید همه درباره چاقی و لاغری هم حرف بزنیم و قضاوت کنیم.

یک سوال تو که از شرايط قبل ناراضی نبودی، چطور به فکر لاغر شدن افتادی؟ به خاطر همین قضاوتها.

یک روز یکی از دوستانم که تغذیه سالمی داشت، به من گفت که از خودت خجالت نمی‌کشی، تا کی قرار است همین طور چاق باشی؟» این جمله خیلی تاثیرگذار بود. انگار از آن روز نگاهم به عوض شد و فکر کردم که باید تغییر کنم.

نگین، ساکت است و به حرف‌های صدف گوش می‌دهد و هنوز تکلیفش با آب میوه‌ای که سفارش داده معلوم نیست. به رژیم غذایی‌اش فکر می‌کند. او هم سخت درگیر رژیم است اما رژیمی برای چاق‌ شدن و عضله ساختن. از وقتی خودش را می‌شناسد یک دختر لاغر استخوانی بوده، تا الان که ۲۱ ساله است. اوست که می‌گوید: «من از آدم‌های چاق خوشم نمی‌آید.»

چرا؟

نمی‌دانم، اما واقعا نمی‌فهمم چرا باید چاق باشند. به جز بیمار‌هایی که موجب چاقی می‌شوند، هیچ دلیلی برای چاق بودن آدم‌ها وجود ندارد. حس می‌کنم آدم‌های تنبلی هستند واراده‌ای ندارند.

شاید این تفکر از این نشات گرفته که خودت از‌‌ همان اول لاغر بودی و درکی از دنیای آنها نداری.

ممکن است همینطور باشد اما صادقانه می‌گویم من خودم هیچ وقت دوست نداشتم که از یک آدم چاق تعریف کنم، مثلا بگویم چاق است اما صورت قشنگی دارد! به هر حال باید یک تفاوتی بین کسی که ورزش می‌کند و لاغر است با کسی که ورزش نمی‌کند و چاق است!

به این فکر نکردی که شاید آن آدم چاق، از شرایطش و نوع بودنش خوشحال باشد؟

من هر دختر چاقی را که دیدم، از خودش ناراضی بوده، وقتی تلاشی برای تغییر در وضعیتشان نمی‌کنند، شرایط آن‌ها تغییر نمی‌کند. نه تنها من اکثریت افراد جامعه همین نگاه را دارند. البته این را هم بگویم که جامعه ما سخت پسند است. من هم که با ۱۷۵ سانت قد و ۶۰ کیلو، از نظرشون بیش از حد لاغرم و مشکلات خودم را دارم. این موضوع و لاغری زیاد سا‌ل‌ها برای من آزاردهنده بود، البته لاغری من بیشتر در کنار افراد چاق خودش را نشان می‌داد. قضاوت عمومی در جامعه ما فراگیر است؛ مردم از لاغر‌ها می‌خواهند که چاق شوند و به چاق‌ها می‌گویند چرا لاغر نمی‌شوید! »

سوالی که از صدف پرسیدم را از نگین هم می‌پرسم: چرا سلیقه‌ها تغییر کرده؟ او می‌گوید: «واقعا نمی‌دانم چرا این طور شده، مثل موجی کل جامعه را گرفته است. در این چند سال خیلی از پسر‌ها، بدنسازی کار می‌کنند و دختران بیشتر از گذشته باشگاه می‌روند البته این خوب است که. همه می‌خواهند متناسب باشند اما در این شرایط توقع‌ها بالا رفته و چاقی و لاغری بیشتر از قبل به مساله ذهنی آدم‌ها تبدیل شده است. به هر حال مد هم خیلی روی این موضوع تاثیر گذاشته و از این نظر شرایطی ایجاد شده که مردان هم خیلی وقت‌ها از زنانشان انتظار دارند که شبیه مدل‌ها باشند.»

صدف همین‌جا ادامه حرف‌های نگین را می‌گیرد: «وقتی دختری چاق باشد کمتر مورد توجه مردان قرار می‌گیرد یا چاقی می‌تواند روابط زنان و مردان را تحت تاثیر قرار دهد. در انتخاب برای ازدواج چاقی و لاغری یک اصل مهم است، برای انتخاب شغل، برای خرید لباس و همه جا زنان بر اساس تناسبشان قضاوت و حتی تمسخر می‌شوند. چرا باید اینطور باشد؟ جامعه ما زنان را درباره چاقی و لاغری قضاوت می‌کند و آن‌ها حتی برای باشگاه رفتن تحت فشار هستند. الان بیشتر کسانی که باشگاه می‌روند لاغر هستند چون در فضای باشگاه وقتی چاق هستند، سنگینی نگاه‌ها روی خودتان را احساس می‌کنید. من حس می‌کنم بد هیکل‌ترین دختر باشگاه خودمان هستم! بسیاری از دوستان من به همین دلیل باشگاه نمی‌روند.»

نگین هنوز با آبمیوه‌اش بازی می‌کند، یک تکه آناناس روی لبه لیوان شناور است و همچنان دست نخورده مانده؛ دلش نمی‌آید میوه شیرین را بخورد. دلیلش را می‌پرسم، می‌گوید: «رژیم پروتئین دارم، نمی‌تونم مواد شیرین زیادی بخورم، رژیم عضله سازی است.» نگین بر عکس صدف ورزش می‌کند که کمی وزن بگیرد: «این موضوع لاغر بودن و از نگاه مردم خیلی لاغر بودن آزاردهنده بود. من هم خیلی وقت‌ها درگیر این حرف‌ها و قضاوت‌ها بودم، خیلی‌ها از به دلیل لاغری زیاد خوششان نمی‌آید. به همین دلیل تصمیم گرفتم، ورزش کنم تا وزنم بالا‌تر برود. تا حالا ۱۰ کیلو اضافه کردم، اما هنوز هم همه به من می‌گویند چقدر لاغری!»

به نظرت چاقی و لاغری برای مردم تبدیل به یک مساله اجتماعی شده؟

واقعا یک مساله است. الان خیلی از فرصت‌های شغلی به همین ظاهر افراد بستگی داره. خیلی از انتخاب‌ها از روی ظاهر است. آدم‎های چاق در زندگی اجتماعی مشکل دارند، در واقع این مشکلات به نوعی به آن‌ها تحمیل می‌شود: حتی وقتی می‌خوان برن دکتر، وقتی می‌روند باشگاه، در مهمانی‌ها و… حتی در خیابان، در اتوبوس و مترو و تاکسی جای بیشتری می‌گیرند و مردم طوری به آن‌ها نگاه می‌کنند که انگار آدم‌های چاق، حق آن‌ها را خورده‌اند. شاید به همین دلیل هم هست که زنان برای لاغر شدن جراحی می‌کنند چون می‌خواهند سریع‌تر از زیر بار همین فشارهای اجتماعی خلاص شوند یا چون فکر می‌کنند مسیر لاغرشدن با ورزش و رژیم طولانی است و به زودی به نتیجه نمی‌رسند.»

صدف انگشتانش را به دو لبه لیوان خالی شیک نوتلا می‌کشد و با حالتی از تاسف می‌گوید: «تا شب به این شیک نوتلا فکر می‌کنم که چقدر کالری داشت؟ چقدر وزن را بالا برد؟»

نگین همین جا صحبت‌های صدف را می‌بُرد: «به نظرم هر کسی لایق خوش اندام بودنه، فقط نیاز داره تا طرز فکرش تغییر کنه.»

سالن کار کافه، صورتحساب را می‌آورد با دو شکلات. صدف ذوق زده می‌شود: «از این جرقه‌ای‌هاست.» سهم نگین را هم برمی‌دارد: «اینا خیلی خوشمزه‌ است!» نگین با نگاهی، رژیم فردایش را یادآوری می‌کند. آن‌ها دوستان یک باشگاه ورزشی هستند.