ما چون دو نگاه

0
350

الناز محمدی | من روزنامه نگارم و او عکاس است. زندگي براي من خلاصه مي‌شود در کلمات و همه چيز براي او تصوير است. من روي تک تک حروف هر کلمه حساسم و او به آنها بي‌اعتناست. مثلاً بعضي وقت‌ها مي‌شود که وقتي به هم پيامک مي‌دهيم، او کلمه‌اي را اشتباه مي‌نويسد يا غلط املايي دارد؛ آن وقت است که اصلاً برايم مهم نيست آن لحظه چه حرفي بين ما رد و بدل مي‌شده، بحث را مي‌کشم به کلمات و درست‌نويسي و غيره و ذلک. او هميشه مي‌‎گويد اين همه تاکيد براي چه؟ مگر کلمات همين حرف‌هايي نيستند که از دهانمان بيرون مي‌آيد و باقي ديگر چه اهميتي دارد؟ مگر فرقي هم مي‌کند وقتي داريم از داستان زندگي‌مان مي‌گوييم، قصه را بنويسيم غصه؟ کلمات، همين تويي و من. من اما مي‌گويم معلوم است که فرق مي‌کند. مي‌گويم اول، کلمه بود و بس و بعد ياد آن تک جمله شاهکار «هوشنگ گلشيري» مي‌افتم که جايي نوشته بود: «سقف خانه ما همين کلمات است» و آن پايان شگفت‌انگيز شعر «حافظ موسوي» که به يکي از بزرگترين خالقان کلمات، تقديمش کرد: «هوشنگ جان! بايد پناه بگيريم، زير سقف خانه‌ خودمان،  بايد پناه بگيريم زير اين کلمات.»

تمام زندگي من خلاصه شده در نوشتن و زندگي در ديدن؛ ديدن عکس‌هاي سرتاسر جهان و زندگي کردن با آنها.  فکر کردن به کارهاي عکاسي که خودش سال‌ها از خودش عکس مي‌گرفته و بعد از مرگش آن عکس‌ها را کشف مي‌کنند و خواب ديدن فضاهاي سبز و خوب و بد و خطرناکي که فقط مي‌شود نمونه عکس‌هايش را در آرشيو عکس‌هاي او پيدا کرد. اصلاً شايد براي همين هم بود که هفته دوم آشنايي‌مان يک روز به ديدنم آمد و چند دي .وي.دي پر از عکس‌هاي عکاسان جهان را دستم داد؛ همان‌ها که تا مدت‌ها پيگير بود که ديدمشان يا نه و بعد خدارا شکر ديگر يادش رفت! حالا هم البته هنوز دست برنداشته؛ تقريبا روزي نيست که در دايرکت اينستاگرام عکسي را برايم با همان فضاي ذهني ترسناک و خوبش در عکاسي نفرستد و پايينش ننويسد: مي‎بيني؟ خلاصه کلام اين است که درک او از عکاسي  و تصوير و فضاسازي و نور و زيبايي و زشتي کامل است و من عکس را به اندازه يک مخاطب معمولي که روزنامه‌نگار است و دنيا اول برايش کلماتند و بعد تصاوير، مي‌فهمم. براي همين هم است که يک روز بالاخره گفت مدت‌هاست به اين فکر مي‌کنم که تو چقدر کم از تصاوير سردر مي‌آوري، چقدر کم زيبايي به معناي زيبايي را مي‌فهمي و چقدر ذهنيتت با من فرق مي‌کند. خُب مسلم است که چقدر شنيدن اين کلمات از دهان او سخت بود. اولش سعي کردم به روي خودم نياورم و بعد با ضعف تمام روبرويش نشستم و با ناراحتي سرم را پايين انداختم. او گفت ناراحت شدي؟ و من گفتم نه. البته که واقعيت را نگفتم.

او به همه چيز مطمئن است و من به همه چيز شک دارم. خودش هميشه مي‌گويد من اولين بار که تو را ديدم فهميدم که مي‌خواهم تا آخر عمر کنار تو بمانم، انتخابم را همان لحظه کردم. مي‌گويد نه که فکر کني عشق در يک نگاه بود و اين حرف‌ها، نه، همان لحظه فهميدم تو آدم زندگي من هستي و به هزار دليل مي‌خواهم هميشه کنار تو بمانم. من هميشه از اين حرفش تعجب مي‌کنم. مگر مي‌شود آدم يک روز يک نفر را در تحريريه يک روزنامه ببيند و بعد تصميم بگيرد که همه عمرش را کنار او باشد؟ نمي‌گويم او دروغ مي‌گويد، فقط وقتي او را با خودم مقايسه مي‌کنم، مي‌بينم که آدمها چقدر مي‌توانند در عين نزديک بودن با هم فرق داشته باشند. يک نفر به اين اندازه به همه چيز مطمئن و يک نفر مثل من به تک تک حرف‌ها و حرکت‌ها و کارها مشکوک؛ کسي که مدام با خودش مي‌گويد کاش اين کار را نمي‌کردم، کاش بيشتر فکر مي‌کردم، کاش مي‌توانستم کمي به زندگي مطمئن‌تر باشم. همان موقع هم که با هم آشنا شديم با همه حس خوبي که به او داشتم با همين حس نامطمئن به او نگاه کردم؛ که نکند آدم خوبي نباشد، نکند ما براي هم ساخته نشده باشيم؟ نکند دوران اين دوست داشتن‌ها و خنده‌ها تمام شود و آخرش جدايي باشد؟ نکند اشتباه کردم؟ نکند بايد صبر مي‌کردم و يک نفر ديگر را انتخاب مي‌کردم؟ مي‌دانيد اما تحسين‌برانگيزي ماجرا کجاست؟ اينکه يک آدم هميشه نامطمئن با آدم مطمئني همراه باشد که مدام اين حس خوب ناب را به آدم تزريق کند: هرکار مي‌کني درست است، مطمئن باش.

براي من تيپ و قيافه و لباس يکي از مهمترين معيار‌هاست. براي او هم مهم است اما نه به اندازه من. او دوست دارد همه چيز را به اندازه داشته باشد؛ کفشي که آدم نياز دارد براي پا کردن، پيراهن و شلواري که آدم بايد چندتايي داشته باشد که تکراري نشود و من اينطور نيستم. خيلي وقت‌ها مي‌شود که از يک مدل کفش، چند رنگش را مي‌خرم، از يک رنگ پارچه، چند مدل شلوار را و از يک طرح، چندمانتو را. خيلي وقت‌ها بيشتر لباسهايم بدون استفاده مي‌مانند، بي‌اينکه حتي يک بار آنها را پوشيده باشم و او از همه لباس‌‎هايش خيلي خوب و به جا استفاده مي‌کند. براي همين‌هاست که خيلي وقت‌ها وقتي چيزي مي‌خرم، کمتر به او مي‌گويم. مي‌گذارم بعدا آنها را ببيند و البته که خيلي وقتها متوجه نمي‌شود، چون معمولا آنقدر لباس جديد دارم که وقتي آنها را مي‌بيند، نمي‌داند قبلا هم ديده است يا نه.

من از موسيقي چندان سر در نمي‌آورم و او از معدود کساني است که در زندگي‌ام ديده‌ام که اينقدر و به اين اندازه از موسيقي سر در مي‌آورد؛ البته نه به عنوان يک آهنگساز يا نوازنده يا خواننده بلکه به عنوان يک مخاطب جدي موسيقي که نه بلد است سازي را بنوازد و نه مي‌تواند حتي يک جمله را هم با آواز بخواند. يعني حتي يک بار هم در اين پنج سال نديده‌ام به زمزمه آواز خوانده باشد، به ويژه آواز ايراني. همان‌ که من عاشقش هستم و بخش بزرگي از زندگي‌ام را تشکيل مي‌دهد و او از آن اگر نگويم متنفر است، آنقدر بدش مي‌آيد که اگر کل کامپيوترش را هم بگردي، يک پوشه آواز ايراني هم پيدا نمي‌کني.

من کوچکترين جزئيات را يادم مي‌ماند، تک تک جمله‌ها را در هرجايي که گفته شده. اينکه اولين بار کجا بوديم که او به من گفت دوستت دارم، يا اولين بار کجا دستم را گرفت و کي بود که اولين مهرباني عميقش را نشانم داد. نه که بگويم او اين چيزها را يادش نيست ولي مطمئنم نه به اندازه‌اي که من يادم است. خيلي وقت‌ها وقتي از او مي‌پرسم فلان چيز را يادت هست؟ جوري ابروهايش را توي هم و لبش را غنچه مي‌کند و چشم‌هايش را باريک، که يعني يادش است اما فقط بايد چندثانيه فکر کند تا همه جزئياتش را به يادش بياورد ولي معمولا از اين سفر چندلحظه‌اي دست خالي برمي‌گردد يا مي‌گويد يادم هست‌ها، فقط همه‌اش را نه!

يادم مي‌آيد اول‌ها از اين موضوع دلگير مي‌شدم؛ مثل همه زنان و مرداني که اينجور وقت‌ها ابروهايشان را توي هم مي‌کنند و مي‌گويند:« تو اصلا هيچ چيز يادت نيست.» حالا اما اينطور نيستم. مي‌دانيد چرا؟ چون مگر قرار است هرچه را آدم يادش مي‌آيد، طرف مقابل هم يادش بيايد؟ مگر دو انسان را اصلا مي‌شود پيدا کرد که ذهنشان و يادشان و ثبت خاطراتشان مثل هم باشد؟ به نظرم موضوع به همان بحث تکراري اعتماد برمي گردد؛ به آن حس دروني عميق ناب که اگر نباشد، من و اويي وجود نخواهد نداشت. به تاکيد مي‌گويم «من و او» چون به نظرم «ما» را نمي‌شود هيچ وقت آنطور که آدمها درباره اش حرف مي‌زنند پيدا کرد. به نظرم «مايي» وجود ندارد، هرچه هست «من» هستم و «او»، دو نفر با ذهنيت‌هاي جداگانه، ارزش‌هاي جداگانه و گذشته جدا که فقط خوب بلدند خوب هم را دوست داشته باشند، خوب کنار هم زندگي کنند و خوب به «من»شان و «او»يشان معني بدهند. و البته که مي‌دانم او به اندازه من در اين انديشه، راديکال نيست و مي‌دانم که او «ما» را بيشتر ارج مي‌گذارد تا «من» و «او»يي که فقط خوب بلدند خوب و به جا دوست داشته باشند.

او عاشق گل و گياه است و من نه. براي همين هم بود که همان روز اول به او گفتم مبادا يک روز که به ديدنم مي‌آيي شاخه گلي در دست داشته باشي. گفتم هيچ وقت نه برايم گل بگير، نه گلدان. يادم مي‌آيد آن روز آنقدر تعجب کرد که چشم‌هايش گرد شد و البته سعي کرد که تعجبش را نشان ندهد اما مي‌دانم توي ذهنش گفت: «مگر مي‌شود آدم، زن باشد و گل دوست نداشته باشد؟» از آن روز بيشتر از ۱۰ بار درباره اين موضوع حرف زده‌ايم. او به من مي‌گويد درک اين موضوع برايش سخت است و اوج ناراحتي‌اش از اين موضوع را وقتي نشان داد که آن روز صبح از من خواست با هم به بازار گل برويم و قدم بزنيم. مسلم است که به او گفتم نمي‌آيم، چون همانطور که مي‌داني هيچ علاقه‌اي به گل و گياه ندارم و او تلفن را قطع کرد و در پيامکي برايم نوشت: «هيچ وقت نمي‌توانم بفهمم که يک آدم به اين اندازه به طبيعت، بي‌محبت باشد.»

من از سياست خوشم مي‌آيد و او نه. مي‌توانم بگويم تا به حال کمتر از پنج دقيقه درباره موضوعات سياسي با هم حرف زده‌ايم. او هميشه همه چيز سياست را يک نوع بازي مي‌داند؛ بازي که ما آدمها بازيگران نادان و مهجور آن هستيم و ديگران با قصد قبلي ما را به اين بازيگران کارنابلد بيچاره تبديل کرده‌اند. او به روند سياسي جهان بدبين است و من متفکرانه‌تر درباره‌اش فکر مي‌کنم. هميشه به او مي‌گويم شايد اينطورها هم که تو مي‌گويي، وضع بد نباشد و او مي‌گويد تو عادت داري به همه چيز، نامطمئن نگاه کني، مثل همين حالا.

آدمها براي من مهم هستند؛ حرفهايشان، قضاوت‌هايشان، رفتن‌هايشان، آمدن‌هايشان. او ولي اينطور نيست و دچار يک جور انزواي خودخواسته دلخواه  است که فقط خودش مي‌تواند بفهمد چقدر دوست‌داشتني است. من با اين انزوا مشکل دارم. با اين سر در لاک خود فرو کردن و مدام توي چاه عميق خود را نگاه کردن، مدام به خود گفتن که خودت براي خودت بسي، از ديگران بگذر. براي من آدم‌ها مهمترين موجودات جهانند؛ اينکه مدام با کساني همنشين باشي که دنياي فکر و تفاوت و شباهت با تو هستند؛ با تمام دورويي‌هايشان، دوست داشتن‌ها و نداشتن‌هايشان، نامهرباني و مهرباني‌شان. آنها براي من ارزشمندند و براي او اينطور نيست. او هميشه مي‌گويد چه اهميتي دارد فلان آدم فلان چيز را گفته است؟ از او بگذر چون ارزشش را ندارد. من هميشه اما درگير تک تک کلمات و جملاتي‌ام که آدم‌هاي دور و برم رد و بدل مي‌کنند؛ تک تک اخم‌ها و لبخندهايشان، حال خوب و بدشان، انرژي مثبت و منفي‌شان. براي او اما مهم، فقط خودش هست و من و مي‌گويد بايد دنيا را طوري تصور کنيم که فقط خودمان هستيم و ديگران نيستند، بيا به فکر آينده و پيشرفت خودمان باشيم. اما مگر مي‌شود؟ مگر مي‌شود تلخي يک آدم را ديد و تلخ نشد؟ دوستي يک نفر را حس کرد و با او دوست نشد؟ زيبايي يک زن را ديد و نخواست که کاش من هم مثل او بودم؟ مگر مي‌شود دنيا را خالي از همه چيز ديد و محورش را روي دو نفر گذاشت؟ نه! هرگز نمي‌شود.