نامه ای به آلما

0
283

چند باري نوشته‌ام ولي هربار خط مي‌زنم. نوشتن برايم ناممکن نبود تا قبل از اينکه بگويند بايد از تو بنويسم. نمي‌دانم اصلا ثمانه قدرخان | روزي پيدا مي‌شود که بتواني اين خط‌ها را از نقاشي يک شکل و بي‌رنگ روي کاغذ‌ها تميز دهي و بفهمي که نوشتاري به زبان مادري است يا نه؟ آرزوي محال براي اينکه روزي خودت اين داستان را بخواني شايد!

در کشوري متولد شدي که نه خاکش به حاصلخيزي سرزمين مادري‌ام است نه آبش مثل آب شهرم دامن گير هر تازه واردي مي‌شود. عجيب با سرنوشت، عجين شده آمدي. انگار آمدي که معجزه را در دستانم بگذاري و بگويي اين منم از قعر دنيا آمده! يک زيبايي عجيب برايم آوردي که تا اين لحظه هرگز فرصت نشستن و فکر کردن به آن را نداشته‌ام بس که بي‌قراري.

اولين زمزمه‌هايم با تو روي برف‌هاي ماه دسامبر آغاز شد. سه شنبه روزي اولين تصوير خاکستري رنگ از بودنت را به دستم دادند که شبيه‌ترين شکل به لوبيايي کوچک بود که در دستگاه پيچيده سونوگرافي نبضي به تندي بارش باران‌هاي ارديبهشت داشت.

من به آهستگي روي برف‌هاي نرم و نورس خيابان قدم مي‌گذاشتم و مراقب بودم مبادا حرکتي کوچک لوبياي تازه پا گرفته‌ام را رنجيده کند.

در ظاهر همه چيز آرام بود ولي دورنم بلوايي بود قمر در عقرب! خيلي زود حضورت را با ليوان دم کرده ليمو و نعنا همراه لحظه‌هايم کردي. هنوز هم گاهي بوي ليمو مي‌دهي با عطر نعنا. خيلي زود سيب و انار را جايگزين هر خوراکي برايم کردي و دم‌کرده ليمو و نعنا همدم هميشگي‌ام شد. اسمش ويار بود ولي براي من هيولايي دوسر که غذا را به من حرام کرده بود و بو هم قدغن بود!

روزهاي عجيبي را با هم گذرانده‌ايم، هنوز نمي‌دانستم هم جنس هميم يا نه؟ تا اينکه که خبر بيماري سخت پدر را برايم در غربت آوردند. شب آخر اسفند بود تو با من تا صبحِ تحويل سال و نوروز اشک ريختي. من بي‌آنکه لحظه‌اي شک کرده باشم در خيالم دست‌هاي هنوز کامل شکل نگرفته‌ات را گرفته بودم و مي‌خواستم واسطه باشي ميان من با فرشتگان شفا و تو بودي و من اطمينان داشتم که هستي. هر شبي يا غروبي که خورشيد قصد رفتن مي‌کرد من تو را با خودم کنار پنجره رو به منظره غروب مي‌بردم و خدا را صدا مي‌زدم براي شفاي پدري که نمي‌توانستم به ديدارش بروم.

دختر بودنت که معلوم شد چمدان حسرت را بستم و راهي شدم و خطري بزرگ را برايت رقم زدم: من در ابتداي اين سفر آبله مرغان گرفتم و مجبور به ترک اجباري وطن شدم به خاطر شرايط سخت پدر واين نگراني بزرگ که سلامت تو به خطر افتاده است. باز هم مي‌خواهي بداني يا باقي را حبس سينه کنم؟ بگذار تا اينجا بنويسم که تا لحظه تولدت هيچ اميدي قطعي نبود. شايد اگر پسر بودي اصلا بايد اسمت را اميد مي‌گذاشتم چون فقط به اميد زنده بودم و ادامه مي‌دادم.

اگر و شايد شده بود محرک احساس مادري‌ام و ترس از اينکه اگر آبله مرغان آسيب جدي به تو زده باشد چه؟

نيامدي نيامدي نيامدي، تو قصد کرده بودي تا ۴۲ هفته نيايي و با نخستين درد هم نيامدي بلکه ترجيح دادي با ۳۶ ساعت درد مرا در اتاق زايمان نگه داري تا چاقو به فرياد هردوي ما برسد. شايد اگر روزي بشنوي من در کشوري متولد شده‌ام که پدر بالاي سر همسر در حال زايمان حضور ندارد و بند ناف نوزاد را پدر نمي‌برد و بعد از تولد همه چيز شسته و پتو پيچيده به دست پدر در اتاق انتظار مي‌رسد چشمانت از تعجب گرد شود. تقريبا مطمئن هستم که تعجبت را در يک جمله انگليسي نشان مي‌دهي. ولي وقتي تو در زادگاهت تورنتو به دنيا آمدي من با لاک‌هاي گل بهي رنگ و روژلب سرخابي غليظ روي تخت اتاق زايمان نيمه بي‌حس دراز کشيدم و پدرت بالاي سرم بود. دو سه باري در حين جراحي حالم بهم خورد چون به دلايل پزشکي بي‌حسي کامل نداشتم. توضيحش طولاني است عزيزم… ولي وقتي آمدي نخستين سوالم اين بود که سالم است؟ مي‌داني،تو با نخستين درد نيامدي ولي من با نخستين شيون تو مادر شدم.

اولين نگاهت سنگين بود، اخم آلود و پر غرور. انگار مترصد فرصتي بودي که برگردي. نيامده دل خوشي از اين دنيا نداشتي.

پدرت بند نافت را بريد تو را پتو پيچيده در آغوشم جاي دادند با هم به اتاق مادران و نوزدان رفتيم و تو اولين آغوز را از شيره جانم مکيدي ولي باور کن هنوز باور نداشتم مادر شدنم را. دو شب را با همين حس غريب و بلاتکليف گذراندم. روز سوم تولدت براي چند دقيقه من و تو در اتاقمان در بيمارستان تنها شديم. آرام خوابيده بودي. نگاهت کردم اول با ترس بعد با شک هنوز عاشقت نشده بودم و مي‌ترسيدم مرضي چيزي داشته باشم که نمي‌فهمم اين حس متحول کننده مادري را. تا بالاي تختت به زور آمدم درد را مجال دخالت نبود بايد با تو خلوت مي‌کردم تا تکليفم با اين حس نيامده مادري همين جا معلوم شود. ديدم فرشته‌اي پتو پيچيده آرام خوابيده بي‌توجه به حضور زني پر از بخيه و خونريزي بالاي سرش که دارد با تمام وجود دنبال حس مادري‌اش مي‌گردد. نفهميدم از کي ولي ديگر لحظه‌اي بدون عاشق بودنت را به ياد ندارم.

سيب کوچولوي من، هرچند عجله‌اي در به دنيا آمدن نداشتي ولي براي پا گرفتن و رسيدن به استقلال در شتابي. ۱۰ ماهگي را با راه رفتن شروع کردي و هنوز يک ساله نشده بودي که کلمات بسياري را استفاده مي‌کردي. اين روزها که اين جمله‌ها را مي‌نويسم ۲ سال و نيم از آن روز‌ها گذشته است و دو زبان فارسي و انگليسي را با هم صحبت مي‌کني. شکرزباني به معناي واقعي! صورتم را که ميان دست‌هاي کوچک و نرمت مي‌گيري تا ببوسي‌ام دنيايم مثال نزدني مي‌شود.

مرا که اول مامان صدا نکردي، سلسله مراتبي داشتي براي خودت. ناغافل ديديم در ۱۰ ماهگي «اَگيگي» صدا مي‌زني که معلوم نبود به انسان برمي‌گردد يا شي اي، چيزي! کمي گذشت تا فهميدم آن اَگيگي با تاکيد روي فتحه الف منم! شايد روزي حال آن روزم را بفهمي، من که هنوز تعريفي در خور آن حالم نيافته‌ام.

يک سال و نيم داشتي که مرا «عزيز» خودت کردي. باور کن، عزيز صدايم مي‌زدي و من در خط مقدم آماج پيشداوري‌هاي اطرافيانم بودم که چرا اجازه مي‌دهم مرا با عنوان مادربزرگ‌ها صدا بزني. عجب!

سخت بود قبولاندن اين نکته به ديگران که «آلما» هرچه صدايم بزند من عاشقش مي‌شوم.

براي ديگران هم اسم‌هاي جالبي براي خودت داري. هرچند يک روز مرا در چشم به هم زدني مامان صدا زدي که برايم عجيب بود ولي تو همچنان پدر و مادر مرا با اسم‌هايي که خودت برايشان درست کرده‌اي صدا مي‌کني و ديگران را هم همين طور.

اولين دندان، اولين خنده، اولين تب، اولين کلمه، اولين جمله و خلاصه دنيايم با تو پر از اولين‌ها شده است.

هر روز که نگاهت مي‌کنم بيشتر احساس غرور مي‌کنم به داشتنت. ولي حق نيست اگر کتمان کنم که خستگي و واماندگي نداشته‌ام. فرياد هم کشيده‌ام اشک هم ريخته‌ام بي‌محلي هم کرده‌ام ولي باور کن از عاشق نبودن نيست از غريب بودنم در کشوري دور از سرزمين مادري است. از هجوم تنهايي است.

هر دو بهم وابسته‌ايم اصلا چه مي‌گويم بدون هم معنا نداريم. نامت شيرين‌ترين و ملس‌ترين نام دنياست. نامي که خودم برايت انتخاب کردم تا هربار که صدايت مي‌زنم عطر سيب همه جا را پر کند. آلما زيبا‌ترين نامي که مي‌شناختم برايت و به راستي که هم‌خواني دارد با زيبايي و شيريني‌ات و من مادرانگي مي‌کنم با تو که شيرين‌ترين سيب دنيايي!