هم مادری، هم کار

0
289

روايت اول

از وقتي نفس ميکشد

نورا حسيني| از‌‌‌‌ همان لحظه که وجود موجود زنده‌اي را در وجودت حس مي‌کني، حس مادري سر و کله‌اش پيدا مي‌شود. موجودي که با نفس‌هاي تو نفس مي‌کشد و هرچه در درونت بيشتر قد مي‌کشد، اين حس جديد قوي‌تر مي‌شود. موجودي که تو به اين دنيا دعوتش کردي. عشق و شايد بيشتر حس احساس مسئوليت وادارت مي‌کند تا مدتي برنامه‌هاي زندگي را بر اساس نيازهاي اين موجود کوچک که نه زباني جز گريه دارد و نه نياز جز پاکيزگي و خوردن بچيني.

زندگي بيرون مانند گذشته است اما ماجرا خانه تو فرق کرده است. صبح‌ها در يک قرار تعيين نشده ميليون‌ها نفر در يک ساعت بيرون مي‌آيند تا سر کار بروند و دوباره‌‌‌‌ همان آدم‌ها در يک ساعت به خانه‌هايشان بر مي‌گردند.

چند ماه بعد که کودک کمي جان گرفت تو هم بخشي از اين موج صبحگاهي و عصرگاهي هستي. کودک که جان گرفت. کمي هم شيرين شد، ديگر نوبت رفتن است. سخت‌ترين بار‌‌‌‌ همان دل کندن اول است. ‌‌‌‌ همان روز که تا زمان بازگشت با خودت جنگ داري. که آيا خود خواهي نمي‌کني که او را تنها گذاشته‌اي؟ مي‌گويند اولين تجربه غم کودک زماني است که مادر ديگر به نوزادش شير نمي‌دهد و اين حرف‌ها و اما و اگر‌ها هر روز که مي‌آيي و بر مي‌گردي با تو مي‌آيد و بر مي‌گردد.

مادر براي بزرگ کردن ما خانه نشين شد اما حالا مي‌گويد از تصميمي که در گذشته‌هاي دور گرفته راضي نيست. مي‌گويد مادربزرگ‌ها کودکان بهتري تربيت مي‌کنند و اگر او هم ياوري چون خودش داشت، حالا زني خانه دار نبود.

اما ته مانده نگراني‌ها با تو هست، هر روز که از خانه بيرون مي‌زني تا‌‌ همان لحظه‌اي که دوباره باز مي‌گردي. اگر قبل از مادر شدن هم پيش مي‌آمد که صبح‌هاي زود سر کار نباشي، حتما به دليل خواب ماندن بود. اما دليل تاخيرهاي صبح گاهي حالا ديگر خواب ماندن نيست. بيدار باش جديد از ساعت ۵ و نيم تا ۶ صبح است. بايد قبل از رفتن وسايل بازي آن روزش را آماده کني. کارهايي که بايد انجام دهد را روي کاغذ براي مادرت بنويسي. چند سي دي کارتون جديد هم براي آن روز بگذاري.

لباس‌هايي که قرار است در خانه بپوشد و لباس‌هايي که اگر مادر بزرگ حوصله بيرون رفت داشت هم بايد هم در دسترس باشد. آخرين نکته هم ساک بچه است که ببيني آيا همه چيزش آماده هست؟ چقدر از شيرش باقي مانده، پوشک، قطره آهن و… چيزي يادت نرفته است؟

آخرين قسمت هر صبح خداحافظي با کودک نيمه خواب است. بايد بداند که مي‌روي. گاهي اين وداع هر روز با گريه و ناراحتي همراه است و گاهي در خواب و بيداري دستي تکان مي‌دهد يعني مي‌تواني بروي. زماني هم آن قدر مشغول بازي است که تنها نگاهت مي‌کند و بي‌تفاوت به بازي‌اش ادامه مي‌دهد.

کار آغاز مي‌شود اما تو فراموش نمي‌کني امانتي در منزل داري. هر‌گاه کار سبک مي‌شود و ذهنت‌‌ رها از دغدغه روزمره، وسوسه مي‌شوي که زنگي به خانه بزني. همين وقت هاست که ديگران نگاهت مي‌کنند. از آن نگاه‌هاي معنا دار به يک مادر شاغل که دير مي‌آيد و حالا چرا دم به دم از محل کار کودکش را چک مي‌کند؟ حتما کارش را هم نصفه و نيمه انجام مي‌دهد و مي‌رود!

راستش را بخواهيد، يکي از تفريحات مادران شاغل در يکي دو ساعت مانده به پايان کار جستجو درسايت‌هاي کودکان است. سايت لباس، آتليه کودک، تغذيه و خلاصه همه آن چيزهايي که به بچه‌ها مربوط مي‌شود!

در روز چند باري احوال فرزندشان را از مادرشان مي‌پرسند، مادر روايت شيرين کاري‌هاي‌هايش را مي‌گويد و آن‌ها لبخند به لب بر مي‌گردند سر کار. تا غروب چند باري اين کار تکرار مي‌شود تا زماني که به خانه بر گردند. وقتي بر مي‌گردي پسرت، مدتي به حضورت بي‌توجه است و بعد آن قدر مشغولت مي‌کند تا وقت خواب برسد.

اين داستان روزهاي معمولي و بي‌حادثه توست. بماند که روزهايي هست که کسي نيست تا او را نگه دارد و همراهت به سر کار مي‌آيد و البته صداي فرياد‌هايش در سالن ساکت محل کار در ميان آدم‌هايي که از صبح تا شب در سکوت و بي‌گفت‌و‌گو تايپ مي‌کنند و به صفحه مانتيور‌هايشان خيره‌اند، مي‌پيچد و بازي کردن با برخي از همکاران که حوصله بيشتري دارند هم آرامش نمي‌کند. اين روز‌ها زود‌تر از موعد مجبورشده‌اي برگردي خانه و بعد؟‌‌ همان نگاه‌هاي عجيب و شايد بايد بگويم‌‌ همان قضاوت‌ها و حرف‌ها.

کار کردن و مادري کردن هم تجربه‌اي است براي خودش؛ حتي اگر سخت باشد اما تو به لذتش فکر کن.

روايت دوم

انتخاب ماندن 

فاطمه منطق| سخت‌ترين انتخاب زندگي‌ام بود و بايد با درنظر گرفتن تمام شرايط يک راه را انتخاب مي‌کردم، يا شغل موردعلاقه‌ام که برايش خيلي سختي و زحمت کشيده بودم يا پسر يک ساله‌ام را که هر روز به خاطر نبود من بي‌تابي مي‌کرد. براي آنکه به موقع سرکار باشم بايد ساعت شش از خواب بيدار مي‌شدم و به محض بيدار شدنم، او هم از خواب بيدار مي‌شد و شروع به بي‌تابي مي‌کرد و تراژدي هر روزه‌ام را رقم مي‌زد.

انگار تمناي ماندنم را در خانه داشت. نمي‌دانم چطور کار مي‌کردم، چون هر روز استرس و عجله داشتم تا زود‌تر کارهاي روزانه را به اتمام برسانم و بتوانم به خانه برگردم. با آنکه از شش ماهگي «آراد» را به مادرم سپرده بودم و مي‌دانستم مثل چشم‌هايش از او مراقبت مي‌کند اما خودم هم مانند پسرم تمام روز بي‌قرار بودم و لحظه شماري مي‌کردم تا ساعت کاري تمام شود و به خانه برگردم.

هر روز که به خانه بر مي‌گشتم، تراژدي ديگري در انتظارم بود. آراد آن قدر بي‌قراري مي‌کرد که‌گاه ساعت‌ها مادرم مجبور بود او را به کوچه بياورد و آنجا منتظر آمدنم، شوند. مي‌ديدم نگهداري از آراد براي مادرم هم آسان نيست، با قلب مريضش زود خسته مي‌شد و رنگ پريده‌اش به يادم مي‌آورد بار مسئوليت‌هاي خودم را بر شانه مادرم گذاشته‌ام.

حالا ديگر وقت آرامش و استراحتش بود نه نگهداري از فرزندي که من به دنيا آوردم و در مقابلش مسئولم. همه اين‌ها يک طرف و خستگي از وظايفي که در خانه برعهده داشتم هم يک‌ طرف. من بايد نقش مادر و همسري را با هم به خوبي ايفا مي‌کردم، من مادري نبودم که بگوييم حالا يک وعده فرزندم غذاي مانده بخورد يا لباس‌هايش مرتب نباشد. برايم مهم بود که خانه تميز و مرتب باشد و حکم خوابگاه را برايمان پيدا نکند، به همين خاطر شب‌ها تا دير وقت در خانه کار مي‌کردم.

تا صبح هم بار‌ها از خواب بيدار مي‌شدم تا نيازهاي پسرم را برآورده کنم. خستگي از تنم بيرون نمي‌رفت، حتي تعطيلات آخرهفته که تمام طول هفته منتظرش بودم براي من همراه با کار بيشتر و خستگي صد چندان بود و بايد به کارهايي که در طول هفته موفق به انجامشان نشده بودم مي‌پرداختم. همه اينا باعث مي‌شد که هرروز با خود بگويم ديگر سر کار نمي‌روم ولي مگر آسان بود فراموش کردن تمام سختي‌ها و تلاش‌هايي که کشيده بودم تا به شغل مورد علاقه‌ام برسم؟ قبولي در دانشگاه آزاد را به خاطر مي‌آوردم و هزينه تحصيلي‌ام را که پدرم به سختي پرداخت مي‌کرد. کار کردن از ترم اول دانشگاه همزمان با درس خواندن را به ياد مي‌آوردم تا هزينه‌هاي کمتري به خانواده‌ام تحميل شود. شب‌هاي امتحان را که تا صبح چشم روي هم نمي‌گذاشتم تا عقب افتادگي کل ترم را جبران کنم چون بيشتر اوقات به خاطر سرکار رفتن نمي‌توانستم سرکلاس‌هاي درس حاضر شوم.

يکسال کارآموزي و تلاش شبانه روزي بدون دريافت ريالي حقوق و طي تک تک پله‌هايي که من را به نقطه نسبتا ايده آل رسانده بود. ۱۲ سال حق بيمه‌اي که پرداخت کرده بودم به اميد يک روز بازنشسته شدن و با‌‌ رها کردن شغلم همه به باد مي‌رفت. فکر‌هايي ديگري هم ذهنم را مشغول مي‌کرد. من از ۱۸ سالگي استقلال مالي داشتم وسال‌ها بود که با درآمد خودم هرچه مي‌خواستم مي‌خريدم و هر کاري دوست داشتم انجام مي‌دادم، ماندن در خانه و از دست دادن اين استقلال براي سخت بود.

با آنکه مطمئن بودم همسرم تمام تلاشش را براي رفاه حال من و فرزندم مي‌کند اما واقعا سخت بود که بخواهم براي هر کاري که مي‌خواهم انجام دهم از او تقاضاي پول کنم. از طرفي هم با وجود سال‌ها کار کردن پول زيادي براي خودم پس انداز نکرده بودم که به آن دلخوش باشم. انگار سال‌ها تلاشم بي‌نتيجه مانده بود و ترک کار، مرگي بود براي تمام سال‌ها تلاشم. ترس خانه دار شدن براي هميشه و دور ماندن از جامعه، ترس از اينکه ديگر نتوانم به کار برگردم هم هميشه همراهم بود. با خود مي‌گفتم چند سال اگر در خانه بمانم و از پسرم مواظبت کنم خوب است اما چه تضميني وجود دارد که بتوانم دوباره به سرکار برگردم حتي از چند پله قبل‌تر از آنچه بودم.‌گاه فکر‌ها و نگراني‌ها تا جايي پيش مي‌رفت که با خود مي‌گفتم اتفاقات قابل پيش بيني نيستند اگر روزي بيايد که به هردليل ديگر حمايت همسرم را نداشتم چه بر سرم مي‌آيد؟‌گاه با خود مي‌گفتم که شايد بهتر باشد پسرم را به مهد کودک بفرستم تا با بازي با همسالانش کمتر نبود من را احساس کند و کمتر اذيت شود.

اما او يکسال بيشتر نداشت و به نظرم اين سن براي رفتن به مهد مناسب نبود. بچه‌اي که حتي نمي‌تواند حرف بزند و احساساتش را بيان کند را چطور به دست کساني مي‌سپردم که هيچ‌شناختي از آن‌ها نداشتم؟ حتي اگر بهترين و معتبر‌ترين مهد هم انتخاب مي‌کردم باز دلم طاقت نمي‌آورد. من که روزي صدبار به مادرم زنگ مي‌زدم تا جوياي حال اراد شوم و مدام نگران بودم که مبادا اتفاقي برايش بيوفتد چه طور مي‌توانستم او را به مهد بفرستم. گذشته از آن هنوز هم اعتقاد دارم که هيچ کس مثل مادر نمي‌تواند مواظب فرزندش باشد و در پرورش و تربيت کودک نقش داشته باشد.

مربي‌اي که مي‌خواست از او مراقبت کند چه خصوصيت و ويژگي‌هاي اخلاقي دارد، آيا مي‌تواند در مقابل اشتباهات پسرم صبور باشد و با مهرباني با او برخورد کند، آيا به خورد و خوراک او و بهداشت عمومي‌اش درست مثل خودم رسيدگي مي‌کنند؟! همه اين‌ها باعث مي‌شد که گزينه مهد کودک هم حداقل تا سن سه يا چهار سالگي حذف شود. تصميم سخت بود خيلي سخت اما سرانجام مهر مادري بر همه ترس‌هايم غلبه کرد، خودم و آينده‌ام را به خدا سپردم و گفتم خيلي زود اراد بزرگ مي‌شود و ديگر آن زمان شايد من تمام دنيايش نباشم. شايد اينطور با عشق و تمنا به سمتم نيايد، حتما آن روز حسرت مي‌خورم که کاش روزهايي که دنيايش بودم کنارش مي‌ماندم. تصميم را گرفتم و کار را‌‌ رها کردم. روزهاي اول با خود مي‌گفتم حتما پشيمان مي‌شوم چون تا قبل از به دنيا آمدن آراد حتي روزهاي تعطيل هم حوصله در خانه ماندن را نداشتم.

اما ماندن در خانه خيلي بهتر و شيرين‌تر از آنچه بود که تصور مي‌کردم. ديگر پسرم صبح زود آن هم با استرس و گريه از خواب بيدار نمي‌شد. لجبازي‌هايي که سر غذا خوردن و خوابيدن و حتي تعويض پوشک داشت از بين رفت. ساعت‌ها با هم بازي مي‌کرديم. برايش شعر و قصه مي‌خواندم و آنقدر به ما خوش مي‌گذشت که ديگر گذشت زمان را احساس نمي‌کرديم. کم کم بازي‌هاي فکري و آموزش زبان انگليسي هم به برنامه‌هاي روزانه دونفره ما اضافه شد و سرگرمي‌هاي متناسب باسنش. خيلي زود‌تر از همسالانش، راه رفتن، حرف زدن و… را شروع کرد و من کاملا احساس مي‌کنم که ماندن در خانه و صرف وقت براي تعليم و تربيتش بي‌تاثير نبوده. از طرف ديگر حالا مي‌توان در طي روز و زماني که پسرم خواب است، حداقل چند ساعت براي خودم زمان بگذارم و به کارهاي مورد علاقه‌ام برسم. وظايف مادري و همسري‌ام را هم راحت‌تر و بدون استرس و خستگي انجام مي‌دهم. همه اين مسايل باعث شده که من تا امروز از ترک کردن شغلم پشيمان نباشم. انتخاب بين کار و فرزندم در واقع انتخاب بين خودم و پسرم بود، خودي که تمام عمر براي ساختنش تلاش کرده بودم وفرزندي که بايد باقي عمرم را براي ساختنش تلاش کنم و امروز کاملا احساس مي‌کنم که انتخاب درستي داشتم چون آراد برايم از همه چيز و همه کس حتي خودم و آينده‌ام مهم‌تر است. گرچه هنوز هم به بازگشت به کار فکر مي‌کنم اما اطمينان دارم حداقل تا زماني که پسرم به من نياز دارد، کنارش خواهم ماند و از اينکه هر روز بزرگ‌تر شدنش را ديده‌ام و لمس کرده‌ام خوشحال خواهم بود.

روايت سوم

جايي براي فرشتهها 

فرشته مرادي| بعد از اينکه دانشگاه را در نيمه راه‌‌ رها کردم. به صرافت افتادم تا مادري کنم درکنار همسري. آمدن غزل زندگي ما را رنگ وبويي تازه بخشيد. اما با گذشت دوسال از تولدش ديگر از خانه ماندن و بچه داري کردن به تنگ آمده بودم. يعني من آدمي نبودم که در خانه بمانم. با درست شدن کارم تصيم گرفتم دخترم را به مهد کودکي مطمئن بسپارم. اولين جايي که به ذهنم رسيد مهدکودک يک وزارتخانه بود. مهد کودکي که بسياري از مادران فرزندانشان را آنجا مي‌گذاشتند وگاهي درطول روز به ديدن آن‌ها مي‌آمدند. غزل دوساله بود که از ماه‌ها پيش با او بازي مهد کودک را انجام مي‌دادم وبه نوعي به زعم خودم اورا براي فضاي مهد آماده مي‌کردم. با همه ترديد‌هاي مادرانه و دلشوره‌هاي همسرم، دخترکم را به مهد وزارتخانه برديم. مهدي که مربيانش با ما آشنابودند. فکر جدا شدن ازغزل کمي برايم سخت بود. تا آن روز ساعات طولاني پيش نيامده بود که از او دور باشم.

به هرحال بايد تصمميم مي‌گرفتم يا در خانه مي‌ماندم و بچه داري مي‌کردم يا به سرکارمي رفتم وغزل را روزي ۸ ساعت به مهد مي‌سپردم. چاره‌اي هم جز مهد برايم نمانده بود چون کسي را براي نگهداري ازاو دراين شهربزرگ نداشتم.

زمان رفتن غزل به مهد کودک شد. من، همسرم وغزل راهي مهد شديم. با مربي آشناي مهد کمي گپ و گفت کردم. کمتر از يک ساعت پيش غزل نشستم واو هم آرام با خاله مريم – مربي آشناي مهد- ارتباط مي‌گرفت. خاله مريم با اشاره به من فهماند که بايد بروم. ولي پراز ترديد ودلشوره والتهاب بودم که بعداز من دخترم چه مي‌کند؟ طاقت مي‌آورد؟ غذا مي‌خورد؟ آيا مربيان با او مهربانند؟ آيا فرزند مرا دوست مي‌دارند؟ همه اين دلشوره‌ها به جانم افتاد و مسير مهد تا خانه را با گيجي غريبي طي کردم. نفهميدم کجا هستم.. به خانه رسيدم.. مدام در خيالم دخترکم را تصور مي‌کردم.. به رفتار مربيان… به نگاه مظلوم دخترم… به چشم‌هايش… صدايش در گوشم مي‌پيچيد. انگار صدايم مي‌کرد. به خودم مي‌گفتم بايد بي‌خيال کار شد اين طفل که گناهي نکرده که بايد از دوسالگي وارد جايي بشود که خانه‌اش نيست.. با کساني باشد که کسانش نيستند. از سوي ديگر صدايي در گوشم فرياد مي‌زد که نه غزل مي‌ماند و تو هم به خواسته‌ات مي‌رسي. در همين فکر‌ها بودم که تلفن خانه به صدا درآمد. همسرم بود با صدايي نگران و بهم ريخته گفت سريع خودت را به مهد کودک برسان.. سرآسيمه به سمت مهدکودک حرکت کردم هر چه مي‌رفتم نمي‌رسيدم. بالاخره به مهد رسيدم دخترکم در گريه و فرياد غرق بود… مربي مهد کودک مي‌گفت از لحظه‌اي که شما رفتيد گريه مي‌کرد . هر چه جلو‌تر رفت؛ بد‌تر شد. ما نگران شديم و به همين دليل خواستيم تا شما بياييد. چشمانمان پر از گريه بود. مربيان مهد معتقد بودند که همه بچه‌ها همين واکنش‌ها را در روزهاي ابتدايي ورود به مهد دارند ولي من چيزي را که احساس مي‌کردم بيش ازاين دلتنگي‌هاي کودکانه بود. دخترکم ازگريه بي‌حال شده بود. غزل را گرفتم و به سمت خانه راهي شدم.

درمسيربه اشک‌هاي دخترم که ازگوشه چشمانش آرام مي‌ريخت؛ نگاه مي‌کردم. پرازاندوه بودم. به خانه که رسيدم دخترم خسته ازگريه به خواب رفت. ناگهان بعد ازنيم ساعتي با فرياد بيدارشد و مرا خواست. فکر مي‌کرد هنوز درمهد کودک است.. شايد هم خواب مهد را ديده بود. در آغوش گرفتمش و به او اطمينان دادم که پيشش مي‌مانم و به مهد نمي‌برمش.

چند روز به همين منوال گذشت و مصمم شدم که دخترم را درمهد نگذارم. فرزند کوچک من توان جدايي را ندارد ويا مربيان مهد‌ها نمي‌توانند جاي خالي مادران را برا ي کودکان پرکنند. بي‌خيال کار شدم. چند ماه به همين منوال گذشت… بازدوباره برآن شدم که مهدي بهترومربياني کارآمدترپيداکنم.

به هرجا زنگ مي‌زدم از برخورد مربيان و رفتار‌هايشان مي‌فهميدم که کودکم آنجا هم دوام نمي‌آورد. زيرا يکي از شروطم ماندن در کنار فرزندم دراولين روزمهد بود. کسي قبول نمي‌کرد. مي‌گفتند که قانون مهد‌ها اين اجازه را به ما نمي‌دهد. اگراين کاررا براي شما انجام دهيم بقيه خانواده‌ها هم متوقع مي‌شوند. هرچه شرايطم را بيشترتوضيح مي‌دادم کمترمتوجه مي‌شدند. ديگرنااميد شده بودم. چون هر روز کارم اين بود که به چند مهد زنگ بزنم و شرايطم را توضيح بدهم و آن‌ها هم آب پاکي را روي دستم بريزند.. فرصت کاري را هم از دست داده بودم. درتمام اين مدت بازهم با غزل کارمي کردم بازي مهد کودک… تا اينکه روزي به مهدي زنگ زدم که تعريفش را ازدوستي شنيده بودم.تصميم گرفتم غزل را برا ي امتحاني ديگرجهت ماندن به مهد ببرم. دوباره روزموعود فرا رسيد.

ما سه نفر- همسرم، من ودخترکم- راهي مهد کودک شديم. حياط مهد انرژي خوبي داشت پراز وسايل بازي بود… ولي من پرازدلشوره و هيجان بودم که دوباره آن قصه تکرار نشود. غزل را کمي در حياط مهد نگه داشتم بازي کرديم و بعد به داخل اتاق مديريت رفتيم. مديري مهربان به استقبال ما آمد که مي‌گفت نگران نباشيد مربي دارم که ازپس غزل برمي آيد وغزل عاشقش مي‌شود. ولي من حقيقتا باورنمي کردم. تا اينکه پس از۵ دقيقه دختري ۱۶-۱۷ ساله که سارا صدايش مي‌کردند؛ آمد. دختري سبزه رو و مهربان. با چشماني که دايم مي‌خنديد. نشست کنارما… با غزل شروع به بازي کرد. غزل هم چون بارقبل شروع به بازي کرد ولي هرزچندگاهي در ميانه بازي‌اش با خاله سارا برمي گشت وبه من نگاه مي‌کرد. نيم ساعت به همي منوال گذشت که خاله سارا گفت مامان غزل بذاربا غزل بريم تا با بچه‌ها آشنا و بازي کند.

من هم با استرس ازغزل پرسيدم که آيا دلش مي‌خواهد با خاله سارا پيش ني ني‌هاي ديگر برود؟ اوبا تکان دادن سر، تاييد کرد. من حدود يک ساعت دراتاق مديريت مهد منتظرماندم. يک ساعت سرنوشت ساز. اين بارديگه مشخص مي‌شد که آِيا غزل درمهد مي‌ماند يانه. حدود يکساعت بعد غزل وخاله ساراي مهربان با هم آمدند. غزل خوشحال وخندان. نمي‌دانم هنوزهم نمي‌دانم درآن يکساعت طلايي چه برغزل گذشت که مشتاق رفتن به مهد شد. غزل مضطرب و نگران که دايم مي‌خواست با من باشد چگونه راضي شد در مهدخاله سارا بماند. ولي بازهم نگران بودم. پيش خودم مي‌گفتنم شايد حال امروزش طوري بوده که ميل به ماندن داشته، فردا وپس فرداهاي ديگرچه؟. ازمهد خاله سارا بيرون آمديم با او صحبت مي‌کردم که دراتاق کودکان چه گذشته بود واوهم بازبان کودکانه‌اش تنها اين را به من مي‌فهماند که از بازي با کودکان ديگرخوشحال بوده. فرداي آن روزدوباره غزل را به مهد بودم. خاله سارا به استقبالش آمد. مهربان وخندان چون هميشه. امروزروزاول بود. روزي که غزل بايد ۸ ساعت دوام مي‌آورد. خاله سارا غزل را با خودش برد؛ ولي من همچنان نگران درحياط مهد نشستم و نمي‌توانستم تجربه تلخ بارقبل را به جان بخرم. هوا کمي سرد بود ولي بايد تحمل مي‌کردم. روي سکويي درحياط نشستم. به بچه‌ها ومادراني که وارد مهد مي‌شدند نگان مي‌کردم. با خودم همه سوال‌هاي تکراري را مرورمي کردم. مي‌خواهم مادر باشم؟ شاغل باشم؟ کودکم چه مي‌شود؟ مربيان مهد مادرند؟ آيا مهربانند؟ اگر دخترم غذا نخورد آن‌ها دوباره يادشان مي‌افتد که غزل کوچک من گرسنه مانده؟ هجوم بي‌وقفه اين سوالات به ذهن خسته‌ام مرا متوجه گذر زمان نکرد. بيش از دو ساعت بود که در حياط مهد در هوايي که رو به سرما مي‌رفت نشسته بودم. تصميم گرفتم غزل را پيش از زمان موعود به خانه ببرم. فکرمي کردم اين جوري بهتراست. غزل آمد. خوشحال و راضي. با هم راهي خانه شديم. خانه‌اي امن. درمسيرتمام سوالات هزارباره به ذهنم رسوخ کرد. گويي دردرون من دوتن با هم دايما درجنگ بودند. به هرحال من دخترم را با هزارترديد که بعد‌ها برخي ازاين نگراني‌ها به واقعيت تبديل شدبه مهد سپردم. مهدي براي فرشته‌هاي کوچک.